اما اونی که دیر میرنجه
دیر میره، اما دیگه برنمیگرده.
.......
مهم
|
به یک جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی اونی که زود میرنجه زود میره، زود هم برمیگرده. اما اونی که دیر میرنجه دیر میره، اما دیگه برنمیگرده. .......هستند کسانی که روی شانه هایتان گریه میکنند و وقتی شما گریه میکنید دیگر وجود ندارند. .….. از درد های کوچک است که آدم می نالد وقتی ضربه سهمگین باشد، لال می شوی. .….. به یک جایی از زندگی که رسیدی می فهمی رنج را نباید امتداد داد باید مثل یک چاقو که چیزها را میبرد و از میانشان میگذرد از بعضی آدمها بگذری و برای همیشه تمامشان کنی. …... بزرگترین مصیبت برای یک انسان این است که نه سواد کافی برای حرف زدن داشتهباشد نه شعور لازم برای خاموش ماندن. …... مهم نیست که چه اندازه می بخشیم بلکه مهم این است که در بخشایش ما چه مقدار عشق وجود دارد. …... وسعت دوست داشتن همیشه گفتنی نیست، گاه نگاه است و گاه سکوت ابدی. …... شاید کسی که روزی با تو خندیده است را از یاد ببری، اما هرگز آنرا که با تو اشک ریخته است را فراموش نخواهی کرد …...... اگر بتوانی دیگری را همانطور كه هست بپذیری و هنوز عاشقش باشی؛ عشق تو واقعی است. …... همیشه وقتی گریه می کنی اونی که آرومت میکنه دوستت داره اما اونی که با تو گریه میکنه عاشقته. …... كسي كه دوستت داره، همش نگرانته.به خاطر همين بيشتر از اينكه بگه دوستت دارم ميگه مواظب خودت باش + نوشته شده توسط رضا در 90/09/18 و ساعت
10 |
پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛ اما خود نیز علت را نمی دانست. روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید. به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد. پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: ‘چرا اینقدر شاد هستی؟’ آشپز جواب داد: ‘قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم. ما خانه ای حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم. بدین سبب من راضی و خوشحال هستم…’ پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد. نخست وزیر به پادشاه گفت : ‘قربان، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست!!! اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است.’ پادشاه با تعجب پرسید: ‘گروه 99 چیست؟؟؟’ نخست وزیر جواب داد: ‘اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست، باید این کار را انجام دهید: یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید. به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست!!!’ پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند.. آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد. با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت. آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟؟؟ آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولی واقعاً 99 سکه بود!!! او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست!!! فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد؛ اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد!!! آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند. تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند!!! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند؛ او فقط تا حد توان کار می کرد!!! پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید. نخست وزیر جواب داد: ‘قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه 99 درآمد!!! اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند: آنان زیاد دارند اما ...راضی نیستند
+ نوشته شده توسط رضا در 90/09/18 و ساعت
10 |
صورت نبست در دل ما کینه کسی آیینه هر چه دید فــراموش می کند
+ نوشته شده توسط رضا در 90/02/29 و ساعت
10 |
مرا نان و آبي، علاقهي عرياني، + نوشته شده توسط رضا در 89/12/22 و ساعت
11 |
نارفته به شاهراه وصلت گامی نایافته از حسن و جمالت کامی ناگاه شنیدم از فلک پیغامی کز زخم زوال نوش بادت جامی + نوشته شده توسط رضا در 89/09/06 و ساعت
15 |
خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| طاير دولت اگر باز گذاری بکند | يار بازآيد و با وصل قراری بکند | |
| ديده را دستگه در و گهر گر چه نماند | بخورد خونی و تدبير نثاری بکند | |
| دوش گفتم بکند لعل لبش چاره من | هاتف غيب ندا داد که آری بکند | |
| کس نيارد بر او دم زند از قصه ما | مگرش باد صبا گوش گذاری بکند | |
| دادهام باز نظر را به تذروی پرواز | بازخواند مگرش نقش و شکاری بکند | |
| شهر خاليست ز عشاق بود کز طرفی | مردی از خويش برون آيد و کاری بکند | |
| کو کريمی که ز بزم طربش غمزدهای | جرعهای درکشد و دفع خماری بکند | |
| يا وفا يا خبر وصل تو يا مرگ رقيب | بود آيا که فلک زين دو سه کاری بکند | |
| حافظا گر نروی از در او هم روزی | گذری بر سرت از گوشه کناری بکند |
| با هيچ کس نشانی زان دلستان نديدم | يا من خبر ندارم يا او نشان ندارد | |
| هر شبنمی در اين ره صد بحر آتشين است | دردا که اين معما شرح و بيان ندارد | |
| سرمنزل فراغت نتوان ز دست دادن | ای ساروان فروکش کاين ره کران ندارد | |
| چنگ خميده قامت میخواندت به عشرت | بشنو که پند پيران هيچت زيان ندارد | |
| ای دل طريق رندی از محتسب بيامو ز | مست است و در حق او کس اين گمان ندارد | |
| احوال گنج قارون کايام داد بر باد | در گوش دل فروخوان تا زر نهان ندارد | |
| گر خود رقيب شمع است اسرار از او بپوشان | کان شوخ سربريده بند زبان ندارد | |
| کس در جهان ندارد يک بنده همچو حافظ | زيرا که چون تو شاهی کس در جهان ندارد |
منو حالا نوازش کن که این فرصت نره از دست
شاید این آخرین باره که این احساس زیبا هست
منو حالا نوازش کن همین حالا که تب کردم
اگه لمسم کنی شاید به دنیای تو برگردم
هنوزم میشه عاشق بود تو باشی کار سختی نیست
بدون مرز با من باش اگر چه دیگه وقتی نیست
نبینم این دمه رفتن تو چشمات غصه می شینه
همه اشکاتو می بوسم میدونم قسمتم اینهساده بودی مثل سایه
مثل شبنم رو شقایق
مثل لبخند سپیده
مثل شب گریه ی عاشق
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
واژه رنگ زندگی بود وقتی توی فکر تو بودم
عطر گل با نفسم بود وقتی از تو می سرودم
هواخواه توام جانا و میدانم که میدانی
که هم نادیده میبینی و هم ننوشته میخوانی
ملامتگو چه دریابد میان عاشق و معشوق
نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی
بیفشان زلف و صوفی را به پابازی و رقص آور
که از هر رقعه دلقش هزاران بت بیفشانی
گشاد کار مشتاقان در آن ابروی دلبند است
خدا را یک نفس بنشین گره بگشا ز پیشانی
ملک در سجده آدم زمین بوس تو نیت کرد
که در حسن تو لطفی دید بیش از حد انسانی
چراغ افروز چشم ما نسیم زلف جانان است
مباد این جمع را یا رب غم از باد پریشانی
دریغا عیش شبگیری که در خواب سحر بگذشت
ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانی
ملول از همرهان بودن طریق کاردانی نیست
بکش دشواری منزل به یاد عهد آسانی
خیال چنبر زلفش فریبت میدهد حافظ
نگر تا حلقه اقبال ناممکن نجنبانی
بيا ساقي آن مي کـه حال آورد |
دنیای این روزهای من
هم قد تن پوشم شده
اونقدر دورم از تو که
دنیا فراموشم شده
به تو گفتم
گنجشک کوچک من باش
تا در بهار تو٬ من درختی پر شکوفه شوم
![]()
Powered By
BLOGFA.COM